|
|
|
رضا شهرستانی مردی که رو به خیابان روی یک نیمکت نشسته بود تصویر تازه ای نبود. مردی بود که رو به خیابان روی یک نیمکت نشسته بود و به خیابان، مردمی که در حال رفت و آمد بودند و ترافیک شلوغ صبح، نگاه میکرد. شهر مرد را دوره کرده بود. مثلِ یک گلهی گرگ گرسنه دوره اش کرده بود. و در مجموع به خطر نابودی بعضی از حیوانات، آنهایی که در تولید مثل مشکل داشتند، انقراض گونههای نر، گونههای ماده، فکر و به دنبال راه حل از کنار مرد با سرعت عبور میکرد.
مرد به خطر نابودی بعضی از گونه ها و به سرطان تخم دان فکر نمی کرد. سرش درون یک هذیان گیر کرده بود و با همه ی تلاشهایی که دستها و پاها برای رهایی مرد به کار برده بودند، او همواره خود را روی این نیمکت رو به خیابان پیدا میکرد. مرد خسته بود. باید آتش روشن میکرد. باید شهر را از خود میراند. باید فرار میکرد. به امکان فرار، به لبخندی که روی لبهای درشت نشسته بود و به دوچرخه فکر کرده بود. |